همه چیز اونقدر واضح بود برام
که حتی نمی تونستم بهش فکر کنم
توی فکرم خلا بود
یا تمرکز نداشتم یا خیلی تمرکز داشتم !!
همیشه تشخیص این مرزهای باریک برام سخت بوده
آژانس گرفته بودم .بچه ها هم خبر داشتن.همه چیز آماده بود
فقط انتظار می کشیدم راه می رفتم
همون رفت و بر گشت های هیستیریک و عصبی
چند لحظه یکبار هم نگاهم می افتاد به در ورودی و با خودم
آینده رو مرور می کردم
" از پله ها میاد پایین
میخنده
و باز گله می کنه از درس و استاد
میام جلو ..."
می دونستم لازم نیست مستقیم بهش بگم . اونقدر آمادگی ذهنی داشت که منظورمو بفهمه.
از این جمله ها متنفرم ... آخ لعنتی چرا من؟
بالاخره اومد ..نمیدونم این لبخند مزخرف چرا از رو لبم نمی ره کنار
درسمو بلد بودم ...
رفتم جلو
"- از خونه زنگ زدن . باید بریم .آژانس گرفتم."
لبخند مبهمی زد ..
و سوالی که ازش می ترسیدم پرسید ...
"ـ:مگه چی شده ؟"
نفهمیده بود یا می خواست مطمئن بشه
یا خواست درسی که بلد نبودم و پس بدم ... و دادم
"-بابات چند ساعت پیش فوت کرد..."
درس پرسیدنی که هیچ نمره ای نداشت
+ نوشته شده در جمعه
1384/08/06ساعت 14:59  توسط ولگرد
|
چشم راستم می زند
نیمکره چپ سرم درد می کنه
نیمتنه راستم بی حس شده
پای چپ زندگی ام می لنگد
جنوب زمینم گرسنه است
شیر کهکشانم راهش را گم کرده
هفت طبقه اسمانم فرو ریخته
لعنتی !!
به چه دلخوش باشم؟
+ نوشته شده در شنبه
1384/07/30ساعت 10:1  توسط ولگرد
|
من تو دنیای شما آزادم!
یه دوستی داشتم که افتخار می کرد به دفتر چه خاطراتش که در موقع غیبت اون
توسط مادرش خونده میشد....یادم نیست دقیق...شایدم یه دوستی داشتم که افتخار می کرده
به مادرش که همیشه در موقع غیبت اون دفتر چه خاطراتش رو میخونده!!
حالا ... بهر حال من تو دنیای شما آزادم!
چون یه دست خطی دارم که حتی مادرم هم رغبت خوندنش رو نداره... یا بهتر بگم ..
مادری دارم که رغبت نمی کنه دست نوشته های منو بخونه!
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/07/26ساعت 13:0  توسط ولگرد
|
موضوع تاثیری که ما روهم می داریم و چگونگی این روند و نتیجه اش
خوب من باید همینجوری بشینم تا مثل سیب زمینی باهام رفتار کنن؟
سرخ کرده آب پز یا پوره؟!
تو می گی بهش بگم ؟ باشه می گم اگه تو می خوای من بپاش بیافتم و اشک بریزم ...
باشه من اینکارو می کنم .
ولی تو قول می دی جواب بده یا دوست داری و فکر می کنی من باید با واقعیات تلخ روبرو بشم؟
اگه اینجوری فکر می کنی باید بهت بگم کور خوندی ! من تن به این کار نمی دم حرفشم نزن!
چون تا همین الانشم با هر چی واقعیت تلخه روبرو شدم و هضمشون کردم..آره
هضمشون کردم و بعد خیلی راحت دفعشون کردم!
حالا اگه یه راه حل دیگه سراغ داری بیا جلو
+ نوشته شده در جمعه
1384/07/22ساعت 14:36  توسط ولگرد
|
+ نوشته شده در چهارشنبه
1384/07/20ساعت 16:20  توسط ولگرد
|
2:15 فردا
من 84 تا تلفن تو اين دفترچه ام دارم ولي خيلي مسخره است
وقتي بدوني كه الان به يه نفرشون هم نميشه زنگ زد.
يكي به من بگه 84 تا شماره اي كه با يه حساب سر انگشتي 16 ساعت در روز به احد الناسشون
نميشه زنگ زد به چه دردي مي خوره؟
+ نوشته شده در سه شنبه
1384/07/19ساعت 21:40  توسط ولگرد
|
بزرگترين آرزوش بود
ايمان داشت كه بالاخره يه روز تو خواب مي بينتش
براي همين بود كه شبها كتابهاي اونو زير بالشتش پنهان مي كرد
نمي دونم
شايد اگه مي ذاشتم اون كتابا زير سرش بمونه
بالاخره به آرزوش مي رسيد
+ نوشته شده در شنبه
1384/07/16ساعت 15:22  توسط ولگرد
|
شکوفه
لحظه ای است که می روید
سیب
اتفاقی است که می افتد.
ضیا الدین خالقی
مادرم چاقو را
در حوض نشست
ماه زخمی می شد...
سهراب
سلاخی
زار
می گریست
به یکی قناری
دل باخته بود
شاملو
+ نوشته شده در جمعه
1384/07/15ساعت 12:53  توسط ولگرد
|
این روزها باز دلم گرفته مثل هرروز
این روزها باز هوای گریه دارم مثل هربار
این بار هم چمدانم را بسته ام مثل هرروز
این بار هم بال گشوده ام مثل هرروز
و آماده ام تا دستی نامردی کند
و سقوط بی بازگشت را تجربه کنم
فقط یک بار
+ نوشته شده در پنجشنبه
1384/07/14ساعت 21:7  توسط ولگرد
|
باز هم از ان احساس های بی احساسی دارم .نمی دانم چه حالی است...
غم است حسرت نفرت ...
چه بگویم دیگر امانم بریده ...
دلم نیست دلم اینجا نیست دلم را کسی برده است ؟
پس چرا اشکهایم را جا گذاشته ؟ این دو که از هم دور نبودند ...
دل می دید و اشک حیران بود . دل می لرزید و اشک می لغزید . دل می رفت و اشک جاری بود...
وای وای
چه قصه ها که نساختند چه شعر ها که نسرودند چه خیال ها که نبافتند ...
اشکهایم جاری است . . . تو بگو دلم را کسی برده است؟
+ نوشته شده در یکشنبه
1384/07/03ساعت 16:39  توسط ولگرد
|